عبد الرحمن جامى
82
مرقع نى نامه جامى ( فارسى )
متّع اللّه تعالى « 1 » عاكفي سدّته الشّريفة به طول بقائه و قاصدى عتبته المنيفة بشرف لقائه ، شعر : نَمْلَة جاءَتْ بِرِجْل مِن جَراد * تو سليمانى كن اى عالىنهاد اين « 2 » محقّر تحفه را بپْذير ازو * مُرتفَع كن دهشت و تشوير ازو چند از اين جرئت بود خوار و خجل * عُذر خود خواه « 3 » ازين جُهْدُ المُقِل مقدّمه « 4 » نى را با واصلان كامل و كاملان مكمّل كه از خود و خلق فانى « 5 » شدهاند و به حق باقى گشته ، مناسبتى تمام است . امّا از روى اسم : زيرا كه اين كلمه در بعضى مواضع بمعنى نفى استعمال مىيابد « 6 » و ايشان نفى وجود عارضى خود كردهاند و به عدميّت اصلى بازگشته ، امّا از روى ذات : زيرا كه همچنانكه نى « 7 » از خود تهى شده است و هرچه در « 8 » صورت بوى مضافست از نغمات و الحان فى الحقيقة صادر از صاحب وى است نه از وى . همچنين اين طايفهء عليّه بالكلّيّه از وجود خود خالى شدهاند و هرچه بديشان منسوبست از افعال و اخلاق و اوصاف ، كمالات « 9 » حضرت حق است سبحانه كه در ايشان ظاهر شده است و ايشان را مرتبهء مظهريّت بيش نيست و لهذا قال الحضرة المولويّة « 10 » في مفتتح كتاب « 11 » المثنوىّ مشيرا الى نفسه و امثاله الفانين فى الحقّ و الباقين به قدّس اللّه اسرارهم . [ مثنوى ] « 12 » بشنو از نى چون حكايت مىكند * از « 13 » جدائيها شكايت مىكند [ شرح ] « 14 » كيست نى آنكس كه گويد دَمْبهدَم * من نِيَم جز موج درياى قِدَم از وجود خود چو نى گشتم تهى * نيست از غيرِ خدايم آگهى فانى از خويشم من و باقى به حق * شد لباس هستيم يكباره شَق آرميدم با حق و از خود رَميد * آن دَمَم « 15 » بيرون كه حق در من دَميد
--> ( 1 ) م : - تعالى ( 2 ) ص ، م : آن ( 3 ) ص : عذر خودخواه ( 4 ) ص ، م ، چ : تمهيد ( 5 ) م : خالى ( 6 ) ص ، چ : مىيابد ( 7 ) چ : نى همچنانكه ( 8 ) ص : به صورت ؛ م : - در ( 9 ) چ : و كمالات از ( 10 ) چ : المولوى ( 11 ) ص ، م ، چ : كتابه ( 12 ) عنوان از ص ، چ ( 13 ) ص ، م : وز ( 14 ) عنوان از چ ؛ ص ، م : تكمله ( 15 ) ص ، م ، چ : دهم